تبليغاتX
خبرنامه ی اصفهان - به مناسبت 18 تیر؛_"به نام عشق و آزادی"
 

به مناسبت 18 تیر؛

"به نام عشق و آزادی"

 

آمده ام تا بدانند که به اختیار خویش پای بر این دشت خفته ی تاریخ ننهاده ام ،من قربانی خود خواهی آنی هستم که مرا نفهمید! که به قربانگاه مرا با پای خویش کشاند و ذره ذره وجودم را به تمسخر گرفت.

نه! "من هرگز نمی دانم، قرن ها نالیدن بس است، می خواهم فریاد بزنم، اگر نتوانستم سکوت می کنم، خاموش بودن بهتر از نالیدن است، نالیدن فرزندان رب النوع را مغرور می کند."

بودنم را؛ هست های حقیر آدمی درک نکرد و با نیستی ام جرعه ای آب ماند و تشنه لبی. می دانم که می دانند با من چه کردند؟! ولی هیچ گاه من مغرور سر به خاک نخواهم داد، افسوس که نمی دانند.

قلم در دستم، نخشکید دمی، می نویسم از درد از رنج هایی که باورهای آدمی را می فهمند و دردهایی که درد را فهمیدند و حرف هایی که مانده و هق هق شده. شاید تو ندانی؟! اما من روزگارم را، درختان را، شن های داغ کویرم را، آبی آسمانم را، می فهمم و دوست می دارم و این درد بزرگ به چهار میخم کشیده و شراره های دحشتناک وجودم از پشت شفق رنگ پریده ی قرن، هریر زردخت همه ی عصر های طلایی تاریخ را لمس می کند. بودنم را باور دارم، چونان که حق را، من؛ قربانی ازل نیستم و فرجام....

روزی فریاد خواهم زد حرف هایم، نهانم را، تا بدانند که بر بی عدالتی بر ظلم بالا نرفتم تا ظلم بداند و ظالم نیز که صدایی هست، مشتی بر دهانی و فریادی هست، سگ از سکوت به وجد می آید و دزد بر سر بام بلند سما می کند با ما...، زبان عزیزتر است اکنون یادمان  که سنگ هزار بار راه دهان تجربه کرده، بیایید، ببینید تا بگویم: "چه اندازه تنهایی من بزرگ است".

از پای نخواهم نشست، ستیزه رهرو راه من است با ظالمی که سالهاست گلویم را سخت فشرده است و غمی که انس دیرینه دارد با دلم و قلب دردمندم را سخت می فشارد.

آی مردم! ای اهل گیتی! شما را چه شده است؟ به پا خیزید! چرا حرفی؟ کلامی؟ واژه ای، طرفی  بر نمی بندید؟ فریادی سر نمی دهید؟ شما خود می دانید خاطرم در آتش است یا.... سمن ها را فرا خوانید! بگذارید جهان را بی قید به نظاره بنشینم. چرا شادیهایتان را با عشق قسمت نمی کنید؟ مگر من چه کرده ام؟ چه گفته ام؟ جز فریاد! گناهم، تاوانی سنگین تر از مرگ است؟ رهایم کنید، نمی فهمید! رهایم کنید، بگذارید از تاریخ از بشریت از یکرنگی و مهر بگیرم دادم، و دریغم نکنید! یارا دلم تنگ است خونابه ایی است از سنگ، وجودم نمی از عشق تر است، باورهایم گلی است، نای ماندن رفته و اما....

ایستاده ام هنوز کجایید خفتگان؟ بیایید، ببینید! یارای ایستادن با اهریمن خشمی دگر است، شوری است مرا، بغض گلویم شده فریاد، فریاد، فریاد....

بیا تا برویم، بیا تا بخندیم، بیا تا برآشوبیم، بیا تا مشت هایمان را گره کنیم، بیا تا ما شویم، ما...

                                                    

" جمعی از دانشجویان آزادی خواه دانشگاه اصفهان"

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 16:17 |